|
شهادت زندگی ناصر من در یک خانواده کاملاٌ مذهبی اهل یزد بدنیا آمدم . 7 سالم بود که پدرم به دلیل تنگی نفس از دنیا رفت و من کوچکترین پسر خانواده بودم . پدرم همیشه در کارهای خیر فعال بود و در ساخت مسجد و حسینیه و ... شرکت داشت . در مراسمات مذهبی مراهم با خودش می برد . مادرم هم همیشه مشغول خواندن نماز قران و دعاهای مختلف بود . من هم مانند دیگر بچه هایی که در خانواده های مذهبی متولد و بزرگ می شدند در جوی خشک و تحکم آمیز با تعلیم اسلامی و شیعی درگیر بودم . از طرفی چون پدر و مادرم از یزد به بلوچستان ( شهر خاش یکی از شهرهای بلوچستان ) مهاجرت کرده و آنجا زندگی می کردند مورد هجمه تبلیغاتی مسلمانان سنی نیز قرار داشتیم . مادرم قبل از مدرسه رفتنم به من قرآن آموخت و به رفتن به جلسات مذهبی تشویقم می کرد . در کودکی به هیچکدام از سوالاتم در مورد خدا . سعادت و ... از طرف مادرم و برادرانم و حتی معلمین و علمای مذهبی پاسخ درست و حسابی داده نشد. اما فکر می کردم هرچه بیشتر نماز بخوانم . روزه بگیرم . به مراسمات عزاداری بروم و برای امامان گریه کنم به نتیجه می رسم . چون صدای خوبی داشتم به خواندن قران و نوحه خوانی تشویقم کردند . در مسابقاتی نیز شرکت کردم و برنده شدم و هرساله در محرم و دیگر ماههای عزا نوحه می خواندم و مداحی میکردم . هر روزه به مسجد میرفتم و وقت زیادی را در آنجا سپری میکردم تا شاید خدا راه رانشانم دهد . به پیشنهاد برادرم چندصد کتاب از کتب مذهبی مثلاٌ معتبر تهیه کردم و می خواندم . انواع و اقسام جلسات مذهبی می رفتم و حتی از یکی از روحانیون مذهبی که در خاش بود خواستم به من تعالیم مشکل اسلام را بصورت کلاس های هر روزه آموزش دهد شاید بتواند قانعم کند . هر چه پیش میرفتم کمتر نتیجه میگرفتم . به مذهبی ترین فرد فامیل تبدیل شدم . در مدرسه و محله و شهر تابلو شده بودم . همه مرا فردی خیلی مذهبی آنهم از نوع خشک آن می پنداشتند . شروع به حفظ قرآن کردم ( با معنی آن در تفسیر نمونه و المیزان ) تا 8 جزء آن را حفظ کردم و کنار گذاشتم . چون آن هم نتوانست جواب سوالاتم را بدهد . بعد از گرفتن دیپلم ریاضی به مشهد رفتم و در حوزه علمیه ( جواد الائمه مشهد ) مشغول به تحصیل علوم حوزوی شدم . با علمای آنجا حرف زدم . با مراجع تقلید حرف زدم ولی آنها مرا منحرف دانستند . از این وضعیت به تنگ آمده بودم و بشدت عصبی و افسرده شده بودم . در مدت یکسال و نیم هر چه بیشتر به پوچی و تردید کامل نزدیک شدم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که اینها همه یک مشت حرف بیهوده و بیخود است . نه خدائی وجود دارد و نه قانون خلقت . من هم اینهمه وقت خودم بیهوده تلف کردم . بخاطر سوالات و حرفهایم بالاخره از حوزه اخراج شدم . بدنبال رسیدن به آرامش و رهایی از این احساس کشنده تنهایی و یاس از ادیان دیگر مثل زرتشت و بهایی و ... نیز تحقیقات ناچیزی کردم اما همان اول کار دیگر توان تجزیه و تحلیل مسائل خشک و تعالیم تحکمی هیچ دینی را نداشتم . فکر و ذهنم از هرچه دین و مذهب بود فراری و هر جا بحثی در این مورد می شد زود جلسه را ترک می کردم . دیگر طاقت قید و بند و تحکم های مختلف اسلام را نداشتم . هنوز به سوالاتی مانند : خدا چیست کیست کجاست چرا او را احساس نمیکنم؟ اگر وجود دارد چرا نشانی از او نیست و چرا جواب نمازها و دعاهایم را نمیدهد ؟ چرا در اسلام اینقدر به زن و حقوقش اجحاف شده ؟ اگر نماز گفتگوی دو طرفه باخداست چرا خدا با ما حرف نمیزند ؟ بهشت و جهنم کجاست و چرا اسلام آن را با معیارهای انسانی معرفی میکند ؟ چرا باید از خدا ترسید ؟ چرا خدا را به عنوان یک موجود ترسناک و مخوف معرفی می کنند ؟ چرا هر چه را که دوست نداریم به خدا نسبت می دهیم ؟ اگر عملی و کاری گناه است چرا یک مهر خودسرانه بر آن می زنند و آن را حلال میکنند ( مثلاٌ صیغه و ... ) ؟ چرا اگر زنا گناه است با گفتن چهار کلمه بی معنی آن را ثواب می دانند ؟مگر آن کلمات جادویی چه قدرتی دارد ؟ چرا هر فرد با گفتن چند کلمه مسلمان شده و بعد از آن پاک شده بهشت رفتنش تضمین می شود و ... ؟ چرا باید با هم مذهبان خود خوب بوده و از دیگران کینه بدل بگیریم ؟ این خودخواهی دینی و مذهبی آیا دستور خداست ؟ مگر می تواند خدا هم محبت داشته و هم انتقامگیر باشد ؟ با خواندن و فکر روی هر جمله قرآن بیشتر به تضاد و دوگانگی می رسیدم . وقتی در آن همه اش از جنگ و خونریزی – تبعیض و تعصب و خودخواهی – غرور و تکبر – معرفی خدا با چند ویپگی متضاد – و ... میپرسیدم آیا خدا هم اهل تبعیض است ؟ وقتی زندگی شخص اول این مذهب را بررسی میکردم و هر لحظه به تضاد – شهوت پرستی – زور و شمشیر و آدمکشی – دعوت به اسلام به هر بوسیله ممکن می رسیدم گیج می شدم . چگونه این اعمال و وردهای بی معنی و عادتی و کپی می تواند مرا به خدا برساند . خلاصه با هر ورقش به دفتری سوال و اشکال بر می خوردم . در همان سال درکنکور شرکت کردم و رشته مهندسی ریاضی کاربردی ( تکنولوژی اطلاعات ) زاهدان قبول شدم . دیگر به هیچ چیز اعتقاد نداشتم . نمیخواستم حتی در مورد خدا . نجات . و ... حتی لحظه ای هم فکر کنم . وارد بازار کار شدم , با رفاقت با افرادی ناباب که همیشه قصد سوء استفاده از من را داشتند می خواستم خلاء درونیم را پر کنم . میخواستم دور و برم شلوغ باشد تا فرصت فکر کردن را نداشته باشم . برای رهایی از تنهایی و احساس پوچی همه چیز را امتحان کردم . از مشروبات الکلی , ارتباط با دختران دانشگاه , و ... اما آن رفقا من را به منجلاب بدی کشاندند . من هم فکر میکردم باید به دوستانم تکیه کنم و به آنها اعتماد کنم و بهمین خاطر همیشه آنها از من استفاده میکردند . از منزل من از پول من و ... . بالاخره به آن منجلابی که نمی بایست گرفتار شوم گرفتار شدم . به خاطر یکی از دوستان و برای اینکه معرفتم را به او نشان دهم خودم را در خطایی که مرتکب آن نشده بودم شریک کردم . اما این کار باعث عوض شدن زندگیم شد . سختیهای بسیاری را تحمل کردم و چند بار دست به خود کشی زدم اما زنده ماندم و بخش مهمی از زندگیم را به حدر دادم تا بتوانم بی گناهیم را ثابت کنم . برای فرار از عذاب وجدان به کشورهای مجاور ( پاکستان , افغانستان , هند , تاجیکستان و ... )رفتم تا هم کار کنم و هم تا زمان حل شدن مشکلم تجربیاتی را کسب کنم . از همه مردم بدم می آمد و فکر میکردم همه قصد سوء استفاده از من را دارند . گاهی وقتها وقتی عصبانی میشدم با خدا سر و صدا میکردم . گویی هنوز شعله عشق به خدا در قلبم خاموش نشده بود . روزی در اوج مشکلات و ناراحتی و غربت در کشور افغانستان که درمانده شده بودم . می خواستم به زندگیم خاتمه دهم . اما شخصی در گوشم ندا میداد تو تنها نیستی . من با تو هستم . من تو را نجات خواهم داد . چون تا کنون چنین حالتی را تجربه نکرده بودم خیلی غیر عادی به نظر می رسید . خلاصه این حالت در شب یا روز رهایم نمیکرد . گویی آن شخص با من حرف میزد . احساس میکردم او مرا صدا میزند . یکی از این روزها از شدت خستگی روحی و درماندگی وجود عیسی مسیح را در قلبم احساس کردم . صلیب را دیدم . با اینکه هیچ چیز در مورد او نمی دانستم و حتی کتاب انجیل را هرگز ندیده بودم احساس میکردم به او مدیون هستم . آری احساس کردم او بخاطر من بر روی صلیب جان داد . زجر کشید . با دید این تصاویر در ذهنم ساعتها گریه کردم . وجود او را در کنار خودم احساس میکردم . عشق به او در قلبم عطش وصف ناپذیری را در من بوجود آورد . هر لحظه نام عیسی در قلبم تکرار میشد . روزها بدنبال انجیل مقدس بزبان فارسی گشتم تا بالاخره یافتم . عصر ها انجیلم را برداشته و ساعتها آنرا می خواندم و فکر میکردم . تفاوت بسیار زیادی را میان انجیل و قرآن یافتم . در انجیل خدا محبت بود . سخن از عشق بود . حرفی از تحکم و زور نبود . خدای عشق خدای محبت را شناختم . در انجیل خبری از قوانین و چهارچوب شرع خبری نبود . هر چه میخواندم عطشم بیشتر و بیشتر میشد . به ایران آمدم و به کلیسای انجیلی ارامنه تهران رفتم و با شبان آن کلیسا حرف زدم . چند کتاب و فیلم زندگینامه عیسی را به من داد . الان دو سال است که با خدای عشق و محبت ,با خداوند و نجات دهنده ام عیسی مسیح آشنا شدم , با همسرم نیلوفر که او هم مانند من مسیح خداوند را در مشکلات و بدبختی ها شناخت , زندگی میکنم . من اکنون عیسی مسیح را به عنوان خداوند و نجات دهنده خود قبول کرده و قلبم را به عیسی مسیح داده ام . با تحقیق و تفکر و مراجعه به چند کلیسا در ایران و پاکستان من مسیحیت را مذهب نمی دانم . مذاهب ساخته دست بشر بوده و هیچگاه عیسی مسیح مذهب را برای ما وعده نداد . من اکنون از قید و بند مذاهب و خدایان دروغین در نام عیسی مسیح رها شده ام . مسیحیت را رابطه عالی و بی قید و شرط انسان با خدا از طریق یگانه فرزندش عیسی مسیح می دانم …………..ناصر
Web
Site Problems? Please let us know. Thanks
|